تبليغاتX
شازده كوچولوي روياهام


























شازده كوچولوي روياهام

تجربيات وخاطراته زندگي

پيشاپيش سال نو تون مبارك ...........امسالم تموم شد وخبري نشد
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 14:18 توسط شكيبا|

عادت كردم ........به سكوت خونه .....به آرامشي كه فقط وفقط خودم به خودم ميدم....دارم درس ميخونم...شايد اينم يه جور عادته برا فرار از مشكلات ...يعني هركي كه درس ميخونه يه مشكلي داره؟....چقدر درس برام شيرين شده....ديگه به كتابا با علاقه نگاه ميكنم ...كتاباي درسي خط به خطشون دارن باهام همدردي ميكنن....گاهي دلم تنگ ميشه ...ولي مثل بچه ها زود از يادم ميره...حرف آدما ناراحتم ميكنه ولي زود از يادم ميبرم اين خيلي خوبه....تازگيا خيلي كم حرف شدم ...اين عاليه ....چون باعث شده كمتر حرف بشنوم ...وقتي كسي حرفي ميزنه كه ناراحتم ميكنه فقط بهش لبخند ميزنم چقدر متد خوبيه اونوقت طرف لال ميشه و خجالت زده....چيزي به بهار نمونده  اين دوماهو دوست دارم شايد ماهه آخر هرروز برم خيابون چون فقط توي اون ماهه كه آدما با من كاري ندارن وفقط مشغول كاراي عيدشونن.

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 15:16 توسط شكيبا|

چقدر اين روزا دلم ميخواد به موهات دست بكشم ..........چقدر د لم ميخواد بوت كنم........رها كوچولوي من كجايي دلم برات تنگ شده

نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 21:38 توسط شكيبا|

سلام شازده خانوم نميگم دلم برات تنگ شده چون ديگه به نبودنت عادت كردم ......صبحها بيدار ميشم اول به ساعت نگاه ميكنم بعد به پنجره .........سكوت همه جا زوزه ميكشه ........براي خودم شير ميريزم وميخورم همزمان پنجره آشپزخونهرو باز ميكنم ميخوام سرماي پاييزو با تموم وجودم حس كنم ياد آبان 8 سال قبل ميوفتم همين موقع ها بود كه ترم 5 دانشگاه بودم تازه شكست عشقي رو تجربه كرده بودم آخ يادش بخير چه زود عاشق ميشدم چه روزاي خوبي داشتم غم داشتم اما غمم شيرين بود شايد از داشتن اون غم هم لذت ميبردم تا اينكه با يه مردي آشنا شدم باورم نميشد كه خيلي زود سر سفره عقد بشينم شايد اين مرد مرد روياهام نبود ولي مهربون بود ولي قسمتم همين بود ازاونروز به بعد راهمون يكي شد راهي كه تا دوسال اول خيلي شيرين ورفته رفته سخت وسختر شد جوري كه تحملش براي جفتمون هم سخت شد بارها تصميم گرفتيم راهمونو جدا كنيم ولي باز هم نتونستيم به توافق برسيم شايد عادت ولي هدفمون يكي بود تورو ميخواستيم وتو عاقل بودي ونيومدي ....نميدونم آخر اين قصه چي ميشه

نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 23:40 توسط شكيبا|

هنوز اتفاق خاصي تو زندگيم نيوفتاده

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 23:35 توسط شكيبا|

چقدر دلم برات تنگ شده.............چقدر هواتو كردم .......نكنه نفرينم كردي كه به اين روز افتادم........كاش مي خوندي اين پيغاممو ولي افسوس كه نميتوني.........منو ببخش بخاطر تمام بديهام .........خيلي اذيتت كردم....خيلي تحقيرت كردم.....دلتو شكوندم ....ولي باور كن تاوان اين گناه من اينقدر عذابي كه دارم ميكشم نيست ....خودت ميدونستي نميشد به هيچ وجه نميشد........كاش بتونم ازت عذر خواهي كنم شايد ببخشي منو....نذار اينقدر عذاب بكشم ........خدايا كمكم كن

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 1:31 توسط شكيبا|

وقتي كه حوصله ند اري با كسي حرف بزني وتو اون لحظه يه همسايه فوضول مياد بهت پيشنهاد ميده كه بچه بيار تا سروصداي بچه هاي همسايه برات عادي بشه وقتي كه تو مهموني يكم دلت خوشه دوستت بهت ميگه خداروشكر كه بچه نداري تا مجبور نشي تو مهمونيا دنبال بچه بدويي وقتي كه خونه مادرشوهرت شام ميخوري كه مادرشوهرت با بدذاتي تمام خبر بارداري فلان كس براي بار دوم رو ميده وقتي كه تو خيابون راه ميري وهمكارشوهرتو ميبيني كه شكمش جلو اومده براي بار سوم وقتي كه خواهر زاده كوچولوت از همسرت ميپرسه كه تو باباي كي هستي وكلي وقتي هاي ديگه كه تو روز مره ميشنوي چه احساسي داري فقط اينو ميدونم كه دارم تموم ميشم ذره ذره

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 11:38 توسط شكيبا|

آشنای همیشگی ام

                          سلام...

چه حال خوبی دارم

وقتی به تو فکر میکنم

می دانی؟

یادت را به آسمان پاشیده ام

تا بودنت

همه جا را فرا گیرد

راهی نمانده است

خوب می دانم

این راه طولانی رو به زوال است.

فردا به بدرقه می روم

انتظارت

جامه سفر بر تن کرده

و قصد کوچ دارد

به این می اندیشم

قرار است فردا

چه کسی را به بند کشد؟

اسپندها در انتظارند

با آمدنت

به سوی سرنوشت خود خواهند رفت.

قرار است با عطرشان نام تو را بر آسمان حک کنند

قاصدک ها را به صف کرده ام

تا آمدنت را

در جای جای سرزمینم

فریاد کشند.

چه خوب است حالم

وقتی به تو فکر می کنم

می دانم

فردا خواهی آمد

میدانم...

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 16:53 توسط شكيبا|

به ياد روزهاي تلاطم آزادي به ياد روزهاي اميد از دست رفته به ياد عزيزاني كه براي آزادي پركشيدندو رفتند ........خدايا آزادي آزادي

نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 13:23 توسط شكيبا|

روز مادر مبارك ......روزي كه تو اونروز فقط مادر به ياد خودشه ياد خاطرات سالش ميوفته كه چه گذشت وچه خواهد شد .....مادر واژه عجيبيه واژه اي آرام بخش .......كاش ميتونستم درك كنم مادر رو .....شايدم درك ميكنم ؟نميدونم ....امروز با هر اس ام اس تبريك روز مادر قلبم تير ميكشيد غم ميگرفتم بازم يه ساله ديگه شدو من فقط زنم يك زن افسرده كه لحظه مادرشدنشو فقط تو روياهاش ميبينه ....امروز ميخوام روز مادرو به تمام مادراهاي چشم انتظار تبريك بگم.......شايد مادر نشديم ولي مهر مادري تو وجودمون هست كه حاضريم براي درآغوش گرفتنش تمام سختي ها رو تحمل كنيم..........خدايا ما مادراي چشم انتظار رو از انتظار دربيار .......خدايا خودت ميبيني هر كدوممون يه جور بخاطر مشكلمون تو دردسر افتاديم خدايا اسم نميبرم ولي ميدونم ميدوني كيارو ميگم خدايا دستمونو بگير ديگه توان اومدن به بالاي كوهو نداريم دستمونو ول نكن ........خدايا خداي خوبي باش

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 17:8 توسط شكيبا|


آخرين مطالب
» سال نو
» عادت
»
» يه آپ تكراري
»
»
»
»
» سالروز
» روز مادر

Design By : Pichak